تاريخ : جمعه 4 دی 1394 | 13:11 | نویسنده : مامان

ده روز از رفتنت ميگذرد و من همچنان غم سنگيني روي قلبم احساس ميكنم . پدر بزرگ نازنينم به آسمان پركشيد و در كنار پسرانش آرام گرفت . دلتنگيم بي پايانست ....😔





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 آبان 1394 | 21:42 | نویسنده : مامان

داريم آماده ميشيم براي يه سفر چند روزه پاييزي. سفرنامه ش در پست بعدي✈️👨‍👩‍👦‍👦





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 16:49 | نویسنده : مامان

روزهاي كسلي و خستگي و عصبي بودنت ، روزهايي كه دوست داري يك پتوي ضخيم به دور خود بپيچي و فقط و فقط بخوابي  ، روزهايي كه هر ماه تكرار ميشوند كه با تكرارشان آه ميكشي از خستگيهايش و علائم دردناكش و از تاخيرش نگران كه چه اتفاقي براي بدنم افتاده و چرا هورمونهايم به هم ريخته و به دنبال درمانش ميروي . اما همان روز كه زير پتو چپيده اي با پيامك خواهر جانت يادت مي آيد كه به او قول همراهي در خريد داده اي و با همان حالت با او سه ساعت  بازارگردي ميكني و بعد بايد به دنبال دردانه ي كوچك به مهد بروي و برايشان ناهار روز قبل را گرم كني و خود سري به شركت مورد نظر زده براي كارهايت  و وقتي درب و داغان ميرسي و دوباره ميچپي زير پتو همسر جان كه تازه از سركار برگشته يادآوري ميكند كه مهمانان امشب كه از قبل تماس گرفته بودند و بنده فراموش كرده ام در راه آمدن هستند و من با حال زاااار و ظرفهايي كه از صبح به خاطر سينك خراب تلنبار ( يا تلمبار ) شده اند و مهمانان عزيزي كه تشريف آوردند و ...





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 آبان 1394 | 23:01 | نویسنده : مامان

هفته آخر مهر با محرم شروع شد و با باران زيباي پاييزي كه بي وقفه ميباريد .متين جانمان با عمه ها راهي سفر ولايت شد براي چند روز تعطيلي و دهه محرم و شوق بي نهايتش براي رفتن و كسرا جانمان هم چهارشنبه بعد از كلاس موسيقي به منزل مادر جانمان راهي شد كه آنجا بماند براي چند روزي كه او نيز شوقي داشت براي ماندن و اصرار بر اينكه من به خونه برنميگردم و ما مانديم و خانه اي كه دچار سكوت زده گي شده بود پس تصميم گرفتيم با همسر جانمان خيابان گردي كنيم آنهم در آن روز باراني كه بسيييار هم چسبيد.ناهارمان را تذري اي كه آورده بودند خورديم

پاييز

با کرشمه از راه رسید
من و این باد سرد پاییزی
در لا به لای این برگها
دیده می شویم
باد به آشوبش می نازد
برگها را رُل می کند”
من هم از نقطه چین چشم هایت
تا دهخدای پیر واژه هایم
 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 مهر 1394 | 21:38 | نویسنده : مامان

پسرك  پنج سال و هشت ماه  و هفده روزه من عاشق كتاب  اونم قصه هاي قبل از خوابش هست طوري كه اگر نتونم يه شب براش بخونم كتاب به دست دنبالم اينور اونور مياد و التناس كنان ميگه براش بخونم چون خوب نميخوابه اگه قصه ش و نخونم واسش و ميگه خواب بد مي بينم ☺️

و يكسالي ميشود كه مجموعه زيباي فرانكلين و داره و شبي نيست كه يكي دوتا از اونو نخونه اين نخونه يعني واقعا بسياري از اون و حفظه و گاهي براي من كتاب ميخونه بخصوص شروع كتابش كه معمولا با توانايي هاي فرانكلين اين لاكپشت سبز زيبا و باهوش آغاز ميشه مثل فرانكلين ميتونه بند كفش و زيپ لباسش و ببنده يا فرانكلين ميتونه با انگشتاش بشماره و....

       

گاهي هم اونقدر بهش مزه ميده كه براش ميخونم كه يه سطري رو دوست داره و كر كر ميخنده ميگه دوباره براش بخونم تا اونم با خنده هاش دل منو ببره ..يا گاهي درخواست خوندن كتاب از آخر به اوله  يا گاهي با خيال پردازيهاش خودش و جاي فرانكلين  ميبينه و ميگه چرا من لاك ندارم كه برم تو لاكم بخوابم و درخواست درست كردن لاك مدتيه بهش دادم اميدوارم از پسش بر بيام😄

حتي يادگيري دوچرخه سواري تابستان امسال هم مديون كتاب ( فرانكلين دوچرخه سواري ميكند) هستم  و زماني كه تلاش ميكرد  ياد بگيره و بارها و بارها زمين خورد و نا اميدانه به خونه ميومد يه روز كه موفق شده بود با عجله و شوق زياد گفت :مامااااان من بالاخره ياد گرفتم دوچرخه سواري كنم اونقدر تلاش كردم كه ياد گرفتم😍

و منظم و مرتب بودن اتاقش هم ( فرانكلين نامرتب است) تاثير بسيار خوبي روش گذاشته موقعي كه تميز كاري اتاقشو حتي جارو كشيدن هم من مدتهاست انجام نميدم تموم كه شد من بايد با چشم بسته برم اتاقش و ببينم و من و ميخواد سورپرايز كنه و منم كه كلي ذوق ميكنم و بدو بدو دنبالش ميكنم كه ببوسمش و اونم خنده كنان از دستم در ميره و دور خونه ميچرخيم تا من بالاخره چند بوس ازش بگيرم😄

خلاصه از تمام كتابهاش اين مجموعه دلنشين و بسيااار دوست داره و با دقت ورق ميزنه كه يه موقع صفحه اي از دستش در نره☺️





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 0:17 | نویسنده : مامان

سلاااام پاييزي من را پذيرا باشيد😃

پاييز زيباي امسال خودش و زودتر به ما رسونده با برگريزون هاش و بادهاي نه چندان سردي كه بي وقفه ميوزد .حس پاييز و هفته ي گذشته وقتي يه سفر دو روزه با مامان و دختر خاله جانمان سمت ياسوج رفتيم و زير درختان تنگ تيزاب دراز كشيديم و برگهاي سستي كه با هر وزشي پايين ميريختند و مسافران كمي توي جاده اي كه هميشه ترافيك هاي سنگين ميشد اون هم آخر هفته ها و ما بسي لذت برديم از سكوت و خلوتي جاده🍂🍁 

هر چند دردانه ي كوچكمان روز بعد از برگشت و صبحي كه شروع مهد و مدارس بود با تب و سرفه از خواب بيدار شد و با هر ناله و سرفه اي دلمان ريش ميشد و اي كاش هايي كه هر مادري به خود ميگويد كه كاش خودم مريض ميشدم و دردانه ي كوچك خانه مان صداي شادماني اش را صبح اولين روز مدرسه ميشنديم و پسرك عزيز هشتمي مان همراه همسرجانمان به مدرسه رفتند و ما دستي جنبانديم و دردانه مان را پيش طبيب رسانديم و با باري از دارو به خانه آمديم پني سيليني هم با مصيبت هاي فراوان به پاي لاغر و كشيده اش فرو كردند و قلب من كه با فرو رفتن آن سرنگ در پاي جگر گوشه مان از تپش مي ايستاد و اما بايد صبور بود و لبخند بر لب و احساس همدردي و و و ..

يك هفته شروع مهر با مريضي سپري شد و خدارو شكر فردا شنبه هفته ي دوم مهر دردانه مان به پيش دبستاني اش در مهد ميرود  هر چند قرار بود تابستان گذشته در مدرسه اي كه بعد از ديدن ده ها مدرسه انتخاب شد ثبت نام شود اما دو سه روز بعد از باز شدن سايت مدرسه براي ثبت نام ظرفيت تكميل شددر صورتي كه بيست روز مهلت داشت و اصرارهاي من و همسر افاقه نكرد و گفتيم امسال هم در همان مهدي كه بود بماند تا انشاالله سال آينده دستي بجنبانيم و از شب قبل چادر بنا كنيم درب مدرسه😁

كلاس موسيقي ( ارف )دردانه مان هم بعد از يك سال و نيم رو به اتمام است و براي اجرا در سالن تمرين ميكنند و بعد از آن هم انتخاب ساز تخصصي🎷🎼🎺🎶

اين هفته شروع كلاس زبان كه با كلي پرس و جو تصميم گرفتيم كه هر دو دلبندمان را موسسه كيش ثبت نام كنيم هرچندكه پسرك نوجوان صدادورگه ي خوشتيپمان قبلتر به كلاس زبان در همان حوالي منزل ميرفت كه چندان مورد رضايتش نبود و تصميم بر كيشي بودنش گرفتيم😉

بدرود...

پ ن : تاريخش چرا اينجوريه؟؟😐

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | 22:04 | نویسنده : مامان

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااامآرام

بعد از یک سال که پست جدید نگذاشتم  دلایلی مثل  اسباب کشی به خونه ی جدید ( خونه ی خودمون ) و نت نداشتن یه مدتی و کارهای نیمه تموم خونه و صد البته تنبلی خودم بالاخره تشریف فرما شدیمچشمک

این پست فقط و فقط سپاسگذاری از همسرمه . ازش تشکر می کنم به خاطر تمام تلاشها و زحمتهایی بی دریغش برای آسایش ما . ازت بسیار ممنونم عزیزم و امیدوارم همیشه سالم و شااااد باشیمحبت

                                      





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 دی 1392 | 0:00 | نویسنده : مامان

این روزهای آخر پاییزمان را به شدت به درسهای متین رسیدگی میکنم این به شدت و که گفتم یعنی بیشترین وقت و اترژی من این کلاس ششمی مان گرفته .امسال سال سر نوشت سازیه برای متین چون باید بهترین نمره ها رو داشته باشه تا بتونه تو آزمون سال دیگه( متوسطه 1) قبول بشه . سیستم آموزشی هم خودش مونده که باید چیکار کنه سه ماه از سال گذشته و سه دوره آموزشی از نظر نمره بندی یا توصیفی اجرا کردند( توصیفی- نمره ای - توصیفی).

              

کتایهای جدید ششم که یه دوره سه ماهه تابستان آموزش دادند به معلمهای کلاس پنجمی که بیان و بشن معلم ششم . بسیار مفهومی ست کتابها . کتاب ریاضیشان بسیار متفاوت است تا سالهای قبل و حتی دوران دبستان و راهنمایی خودمان. و توقعی که معلمشان از ما دارند که ریاضی رو با روش خودش با بجه ها کار کنیم و اگه جوابها رو با روش دیگه ای آموزش بدیم معترض میشه و وقت زیادی از ما رو می گیره . من که با کسرا و کارهای دیگه ای که دارم نمیرسم باهاش کار کنم و باباش هم شب که برمی گرده بسیار خسته ست و من نمیخوام روابط پدر پسری یا خودم با متین بهم بخوره . ما نقشمون کاملا مشخصه .

               

برای همین تصمیم گرفتیم که معلم خصوصی بگیریم براش و بعد از کلی پرس و جو معلمی نزدیک به خودمون پیدا کردیم که هفته ای دو جلسه یک ساعت و نیمه باهاش کار میکنه .

دیگه درسهای خوندنیش میمونه که روزانه تو خونه با هم کار میکنیم . کتاب کمکی های گاج و مهندس فتحی و کلاغ سپید هم داره که کار می کنه .

     

آزمون های زیادی که مدرسه ازشون میگیره و امتجانها و تکالیف هایی که معلمشون در طول هفته ازشون میگیره اونم بدون اطلاع قبلی که همیشه باید اماده باشند.

دیگه کلاس زبانش دو روز در هفته

کلاس دف

کلاس گروهی موسیقی 4 ساعت جمعه ها ( دارن آماده میشن برای کنسرت )

ریاضی هم که اضافه شده دو روز در هفته

فقط میخوام کلاساش و یه جور برنامه ریزی کنم که پنجشنبه ها آزاد باشه و به تفریح و دید و بازدید بگذره

        

گاهی دلم براش میسوزه که این همه کار سرش ریخته و اینکه متین عااااشق خواب صبحه و خلاصه کارای مدرسه و کلاسای دیگه ش قید خواب صبح تا 11 و زده و اگه پنجشنبه ها جور بشه خونه باشیم میتونه بیشتر بخوابه .

دارم به این فکر میکنم که که تلاشش بیهوده نخواهد بود و نتایجش و چند سال آینده خواهیم دید اگه خدا بخواد.

همین که وقتی سر میزنم به مدرسه اش و با معلمش در مورد وضعیت درسی و اخلاقی اش می پرسم از رفتارهای خوبش تعریف میکند که بسیار پسر اجتماعی و مسوولیت پذیری ست و خوب صحبت میکند و احترام گذاشتن به بزرگترها را خوب فرا گرفته و همین خصوصیات را از زبان دوست و فامیل میشنوم ...

              

همین که زبانش را با اینکه درسهای سنگینی دارند با موفقیت پشت سر می گذارد و تمام تلاشش رو یرای یادگیری بیشتر به کار می گیرد...

همین که علاقه مند به ورزش است و فعال در مدرسه و در فوتبال مدرسه جز 3 نفر برتر هست و در مسابقه شطرنج مدرسه اول میشود و مربی ورزشش از او بسیار راضی بود و دارن برای مسابقه ی هندبال ناحیه آماده میشن...

همین که به موسیقی بسیار علاقه مند است و از بقیه ی هم گروهی هایش که از او بسیار هم بزرگتر هستندبهتر دف نوازی می کند و به گفته ی مربی اش در 17 سالگی متین میتواند به راحتی ندریس کند...

       

همین که نظم و انضباطی که ما سالهاست گفتیم و گفتیم دارد خودش را نشان میدهد در تمیز کردن اتاقش و مرتب بودنش در بهداشت شخصی اش ..

و من خوشحالم و امیدوار که تلاش هایمان و وقت گذاشتن هایم بی نتیجه نخواهد بود و پسرم که در سن پیش از بلوغ به سر می برد دارد موفقیت هایش را به خودش و به ما نشان می دهد

من او را باور دارم ..

 

 

 

 





[موضوع : روزانه هاي متين ١٠ تا ١٢ سالگي]
تاريخ : يکشنبه 19 آبان 1392 | 10:45 | نویسنده : مامان

اینا رو چند ماه پیش آماده کرده بودم

 

تو ماشين داريم ميريم خونه عمو حسين و خاله نازي به داداشش ميگه : دادااااش صبح بيرون كي ميريم شب ؟ !!نیشخند

--------------------------------------------------------------------

داره با داداشش فوتبال بازي ميكنن بعد متين پاش ميخوره به ميز و آخ و اوخ ميكنه بهش ميگه : ببشيد معذيت ميگام !!لبخند

---------------------------------------------------------------------

اين روزا كسرا سر هرچيزي جيغ و داد راه ميندازه و صحبت هاي ماهم فايده نداره بهش ميگم بروتواتاق هروقت گريه ت تموم شد بيا بيرون بعد دهنش و گرفته محكم مياد بيرون يواش تو گوش من ميگه مامان من صدا نميدمماچ

---------------------------------------------------------------------

ميگم چرا اينقدرگريه ميكني ميگه ذوست دالم گريه كنمماچ

--------------------------------------------------------------------

درازكشيده بودم پام در ميكرد و كسرا هم داشت ناهارش و ميخورد اومد پيشم خودش و لوس ميكرد حالا دهنش هم سسي بود گفت بوست بتونم (بوست کنم) گفتم دهنت و تميز كن بعد باشه ؟؟گفت نه دوستت دارم بوست كنم بعد هم باهمون دهنش ...بغل

-------------------------------------------------------------------

رفته دستشويي و ميدونه من پام درد ميكنه . كارش كه تموم شد صدا ميزنه داداااش مياي من و بشوري؟ داداشش تعجب

-------------------------------------------------------------------

بهش ميگم بيا بريم بيرون هوا سرده  فوت كنيم و ها كنيم بخار بياد از دهنمون بيرون . ميگه مثل آقا ديوه كه بخار از دهنش مياد بيرون!!چشمک

-------------------------------------------------------------------

نون و تيكه تيكه كرده رو پاش ميگه من آقاي نونوام . نون پزيدم !!قلب

-------------------------------------------------------------------

كمي ناهار دير شد تا بخوريم ميگه : مامان دلم قوري قوري ميكنه گشنمه! لبخند

-------------------------------------------------------------------

 كنترل هاي تلوزيون و رسيور و كنارهم ميزاره و ميگه اين باباششه (كنترل بلندتره) اينم مانانشه ( كنترل كوچيكتره)بغل

------------------------------------------------------------------

برنامه تلي تابيز و هرموقع ميبينه كلي قربون صدقه اون آبيه ميره و ميگه اين باباي بقيه ست و ميگه : باباي معربونم دوستت دارم ماچ

-----------------------------------------------------------------

يكي از اسباب بازيهاش و تو كشمكش بين خودشو داداشش پرت ميكنه ميخوره به متين و متين هم آخ و اوخ زياد كه كمرم دردميكنه بعد ميرم تي وي روخاموش ميكنم و بهش ميگم چون پرت كردي اسباب بازيتو امروز تي وي نميبيني . بعد براي اينكه من بزارم تي وي ببينه ميره پيش داداشش دست ميكشه رو موهاش با عشوه ميگه داااااداااااشي معذيت ميگام ( معذرت ميخوام)قلب

------------------------------------------------------------------

رفته زیر پتو قایم شده میگه مامان من گم شدملبخند

 

 





[موضوع : روزانه های كسرايي ٢ تا ٤ سالگي]
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 9:11 | نویسنده : مامان

ليست كتابهاي كسرا :

مجموعه كتابهاي فرانكلين ( انتشارات پيك دبيران)

مجموعه كتابهاي قصه هاي چوپي ( انتشارات مهاجر)

مجله هاي ماهانه نبات كوچولو

ماجراهاي دورا و آموزش زبان انگليسي ( دورا و عصرانه ي كامل و دورا و كوله پشتي ) انتشارات پيك دبيران

كتاب فيل كوچولو با فيل برفي دوست مي شود ( انتشارات پنجره )

كتاب شعر يه بوته و دو بوته از ناصر كشاورز ( انتشارات پيدايش )

قصه هايي برای چهار ساله ها ( انتشارات ذكر )  

كتاب هاي كار رياضي و علوم گروه سني زير ٤ سال ( انتشارات آواي آزاده )





[موضوع : معرفي كتاب]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد